وصيت نامه
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
« من خوب می شناختمش
نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .
حتی زمان مرگ
آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
آن بیقرار عشق
چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
« شب در میان تاریکی در نور ماهتاب
هر روز در درخشش خورشید تابناک
هر لحظه در برابر آیینه ی زمان
آن دختر سکوت ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود .»
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
« جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد
هرگز خیانتی به دستان تو نکرد
هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛
با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد
تا آخرین نفس ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !
کمی زودتر می آمدی . »
اما بگو :
« من خوب می دانم
حتی در آن جهان
آن خفته ی خموش ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته است .»
روز ی اگر .......
اما ؛ نه ؛
او هیچوقت دیگر نمی آید .
کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم
..............

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط ترانه
|
گفت و گو با خدا
در روياهايم ديدم که با خدا گفتگو ميكنم!
خدا پرسيد:پس تو ميخواهي با من گفتگو كني.
من در پاسخش گفتم :اگروقت داريد!
خدا خنديد،گفت: وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست كه ميخواهي از من بپرسي؟
پرسيدم ؟ چه چيز بشر تو را سخت متعجب ميكند؟
-اينكه آنها از كودكي شان خسته ميشوند،عجله دارند كه بزرگ شوند.
و بعد دوباره پس از مدتها،آرزو ميكنندكه كودك باشند!
-اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تاپول به دست آورند.
و بعدپولشان را از دست ميدهندتا سلامتي خود را دوباره به دست آورند!
-اينكه با اضطراب به آينده نگاه ميكنند و حال را فراموش ميكنند.
بنابر اين نه در حال زندگي ميكنند نه درآ ينده !
-اينكه آنها به گونه ايي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نمي ميرند!
و به گونه ايي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.
دستهاي خدا دستانم را گرفت .
براي مدتي سكوت كرديم.
من دوباره پرسيدم:به عنوان يك پدر!
ميخواهي كداميك از درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
-بياموزند كه آنها نميتوانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد،
همه كاري كه آنها ميتوانند بكنند اين است كه
اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند!
-بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
-بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم.
اما سالها طول ميكشد تا آن زخم ها راالتيام بخشيم.
-بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد!
-بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند،فقط نميدانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند.
-بياموزند كه دو نفر ميتوانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آنرا متفاوت ببينند!
- بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه لازم است آنها خود را نيز ببخشند!
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم.
آيا چيز ديگري هم هست كه دوست داري فرزندانت بدانند !؟
خداوند لبخند زد و گفت :
فقط اين كه بدانند من اينجا هستم
هميشه ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
اعتراف
شعري كه واست نوشتم نپسنديدي دوباره/به تو بر خورده بود انگار كه بهت گفتم ستاره/تعريف از خودم نباشه, عزيزم ستاره بد نيست/آخه قلب عاشق من بهتر از اونو بلد نيست/دو سه خطي كه نوشتم راستشو بخواي بريدم/چون ديدم همه رسيدن,من يه عمره نرسيدم/خط دوم كه تموم شد واقعا من كم آوردم/دو سه بار تو خط سوم تو رو به خدا سپردم/خط چهارم ولي ديدم باقي مونده اصل مطلب/خواب چشماتو مي بينم به خدا هميشه هر شب/خواب مي بينم تو يه نوري ,يه ستاره, يه فرشته/خواب تو هر جا مي بينم اونجا آخر بهشته/وسط نامه يكي گفت چرا باز داري مي لرزي؟/من براي تونوشتم تو به يك دنيا مي ارزي/اينا به دلت نشينه من واست چي بنويسم؟/قدما تو, كاش بياري بذاري رو چشم خيسم/چند شبه دلشوره دارم كه نبينمت دوباره/تو به اين خط كه رسيدي نامه رو مي كني پاره؟/پاره كن نامه رو پاره, آخه صاحب اختياري/حتي ميشه بسوزونيش اگه من رو دوست نداري/شاعرانه س, ولي راستش نامه ي من كاغذي نيست/كاش بقيشو بخوني موقع خدافظي نيست/هر كاري كه دوست داري كن من شكستمش غرورو/زحمتت ميشه عزيزم كه بياي اين راه دورو/دل تو يه قصر نوره, دل من يه تيكه چيني/چيني رو واسه شكستن, كاش يه بار بياي ببيني/عكس تو هنوز همونجاس, توي قاب عكس چوبي/راستي خوب شد يادم افتاد, چرا انقدر تو خوبي؟/سقف گريه م همين امشب ريخت رو آخراي نامه/فقط اون شبي كه باشي شب مرگ گريه هامه/من فقط به عشق اون شب, وقتي شب ميشه مي خوابم/اما دير بودن اون شب, بد جوري مي ده عذابم/دستمو امشب مي ذارم زير گرماي سر تو/ما پيش همديگه باشيم, يعني ميشه باور تو؟/هر كسي اون شب بخوابه عاشقيش راس راسكي نيس/بي رودرواسي عزيزم, چشاش و دلش يكي نيس/زيادي واست نوشتم, حق داري كه بشي خسته/اما اين يه تيكه چيني, چه كنه دلش شكسته/عزيزم مراقب اون, چشاي ناز خودت باش/فكر چندين ماه ديگه, كه مياد تولدت باش/انقدر با هم مي گيريم فالاي چائي و قهوه/كه بگن به جز رسين همه چي توش محو محوه/شش شهريور و غمگين, يه دوست دارم, يه امضا/من دلم واسه تو تنگه, تو تابستون, شب يلدا

راستي فردا تولد منه .................تولدم مباركككككككككك
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
به نام يگانه حامي پرستوهاي بي آشيانه
براي همه ي آنهايي كه بي تقصيرند :
تقديم به چشم هايي كه در راه ماندند و دل هايي كه آنها را راندند , تقديم به اشك هايي كه غرورشان شكست وعهد هايي كه كسي آنها را نبست.
زندگي شيبي ست , عشق سيبي است و واي بر حال آن كه در عشق پاي بند ترتيبي ست ; و اما تو : قرار نبود آن وقت هاي تو جايشان را با اين وقت هاي من عوض كنند.قرار نبود عشق هم مثل گيلاس , بوسه , عيدي و تعطيلات تابستان اولش قشنگ باشد. قرار نبود كسي سختش باشد بگويد دوستت دارم.قرار نبود كسي به هواي نشكستن دل ديگري بماند.قرار بود هر كس به هواي نشكستن دل خودش بماند.قرار نبود هر چه قرار نيست باشد.قرار تنها بر بي قراري بود و بس.گمان نميكنم گناه من سنگين تر از نگاه تو باشد , اما يقين دارم كه كودك دلت كمتر از پيش بهانه ي لالايي هاي شعر گونه ام را مي گيرد , مهم نيست فقط يك چيز ياد همه بماند.اگر اتفاقي كه نبايد بيفتر افتاد , تنها برايت مينويسم : خودت خواستي تقصير من نبود.زير سايه ي امن ترين سايه بان هستي دلواپس دلواپسي هاي يكديگر باشيم .

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط ترانه
|
